راستش رو بخواهيد ، همه چيز تقلبي ديده بودم ، الا " جانباز شيميايي " تقلبي !! اين كه مي گم تقلبي ، نه اين كه كسي كارت جانبازي جعل كرده باشد ، يا اين كه خودش رو تو اجتماع جانباز معرفي كنه . فعلآْ با اين ها كار ندارم . بلكه كسي بدون اين كه واقعآ " شيميايي " شده باشد ، با سلام و صلوات بفرستند به اداره بهداشت مربوطه ، و آقايون اطبا ء متخصص ما هم بعد از كلي معاينه و آزمايش ، طرف رو " شيميايي " معرفي كرده و براش كارت جانبازي و معاف از خدمت صادر كنند ، و در نهايت هم به خاطر تحمل اين ضايعه ، بهش حقوق و مزايا  بدهند !!

واقعآ كه جاي تعجب و تآسف داره . من كاري به پزشكي كه معاينه كرده ندارم ، بلكه روي سخنم با  افرادي كه ، براي " ارزش " هاي معنوي اجتماع ارزش قائل نيستند . و با تقلب و كلك ، خود را در زمره ي قهرمانان كشور قلمداد كرده ، و كلي به زرنگي و درايت خود باليده و در خلوت خويش به ريش هر چه جانبازه ، چه شيميايي و چه جنگي اش  خنديده . واقعآ متآسفم .

ماجرايي كه قصد بيان اش رو دارم ، واقعي است . و به نوعي خود شاهد ماجرا بودم . و هدف ام از شرح آن ، رسوا نمودن چهره دخل بازان و افشاي ترفند هاي آنان است .

      

در بحبوحه جنگ با عراق بوديم . من اون موقع با خانواده ام ،  تو خونه هاي سازماني پايگاه  نيروي هوايي زندگي مي كرديم . همون طور كه قبلآ هم اشاره كردم ، مرتب هم در پرواز بودم .  در اين كش و قوس اگه هم  فرصتي مي يافتم ، يه سركي به خونه مادرم كه طرف هاي خيابان جيحون - هاشمي بود ، مي زدم . اون موقع رسم بود هر كي التماس دعايي در مورد فرزند شون  داشت ، يه راست مي رفتن سراغ آدم هاي چون من كه مرتب جبهه مي رفتند . ...

مثلآ يكي مرخصي براي بچه سربازش مي خواست ، يكي دلش مي خواست كاري كنه كه عزيز دردونه اش جبهه نره ، پر توقع ها شون هم انتظار معافي و .... از آدم داشتند . خدايش من هر كاري از دستم در رابطه با مرخصي و يا سفارش خدمت آسون و .. بر مي آمد تا اون جا كه امكانش بود ،  انجام مي دادم . و يا به همكاران مي گفتم  كارشون رو راه بيندازن . اما واقعآ گاهي اوقات بعضي ها تقاضا هايي مي نمودند كه نه تنها من ، بلكه جد پدر بزرگ ام هم از عهده اش ساقط بود ..

نو محله مادرم اينا ، جوونكي بود كه مادرش با مادرم دوست بود . و به همين سبب من گاهي تو كوچه يا خونه مر حوم مادرم ، اون رو مي ديدم . حتمآ اين رو هم مي دونيد كه بعضي از مادر ها در باره فرزندان شون بيش از اندازه غلو مي كنند . و بيشتر از اون چيزي كه هست ، معرفي اش مي نمايند . مادر ما هم از اين قاعده مستثني نبود ! . نه تنها خودش فكر مي كرد مثلآ تحفه اش فرمانده پايگاهي ، فرمانده هنگي..  و از اين چيز هاست ، بلكه در همين مناصب خيالي هم غلو بيش از اندازه مي كرد . و خنده دار اين جاست كه همه هم باور مي كردند .....!!

نمي دونم اون خدا بيامرز چي از ما چاخان كرده بود ، كه اون جوو نكه ول كن ام نبود . مدام پيله مي كرد . و مي گفت : جناب سروان تو رو به مرامت ، كاري كن ما معاف بشيم !! يا نهايت اش سربازي رو تو همين تهرون خودمون يه جاي آسون كه بشه بعد از ظهر هاش هم تو محل باشيم ، برام رديف كن ... به مولا خيلي كرتيم ...  راستي يادم رفت كه بگم اين بابا لات تشريف داشتند و به بيان درست ترش ، جز آقايون اراذل و اوباش محله شون محسوب مي شد ....

         

هر چه توضيح مي دادم من كاره اي نيستم و در اين مورد كاري از دستم بر نمي آيد ، زير بار نمي رفت . و مدام به من گير مي داد .... تا اين كه شنيدم پدرش از دست اش عاجز گشته و گزارش سرباز فراري بودنش رو به دژبان مركزي اطلاع داده است . وقتي خبر رو شنيدم خيلي خوشحال شدم . مخصوصآ اين كه به جبهه جنگ در جنوب كشور هم اعزام اش كرده بودند . فكر كنم محل خدمت اش اهواز بود .

مطمئن بودم كه در زمان خدمت ، تمام شر و شور هاي او خواهد خوابيد  . اسم اش " محمد " بود ولي " ممد ملايري " صداش مي كردند . شايد اصالتآ ملايري بوده . نمي دونم . هنوز چند هفته اي از فرستادن ممد آقا به خدمت سربازي نگذشته بود ، و اهالي محل تازه داشتند در غياب او نفسي به راحتي مي كشيدند كه سرو كله شازده پيدا شد . اگر چه مو هايش رو از ته تراشده بودند ، ولي او به شكل خيلي مسخره اي لباس سربازي اش رو بر تن داشت . ..

با ديدنش سعي كردم از چنگ او بگريزم ، اما با هر ترفندي بود خود رو به من رساند !! اول از همه به خاطر نوع لباس پوشيدن اش ملامت اش كردم . و  نصيحت كردم كه لااقل اين دوسال رو مثل آدم خدمت كنه . او در حالي كه مي خنديد گفت : من شيميايي شده ام !! و بعد در حالي كه پاچه شلوارش رو بالا مي كشيد ، آثار زخم و تاول هاي خونين رو مشاهده كردم !! با ناباوري گفتم : پسر از كي تا حالا سربازان رو در دوره آموزش به جبهه مي برند ؟ فكر كردي من هم مادرت هستم؟ نا سلامتي خودم ارتشي ام !.....

ابتدا خواست با مغلطه كردن از بيان واقعيت طفره بره . اما وقتي با تهديد هاي من مواجه شد ، كلك و ترفندي كه زده بود ، براي من شرح داد ! او بعد از اين كه از من قول گرفت تا موضوع رو به كسي نگويم ، ماجرا رو چنين تعريف كرد :

          

چي شد كه شيميايي شدم ؟!

تاره دو هفته بود كه به پادگاني در اهواز منتقل شده بودم . از دست باباي نامردم حسابي عصباني بودم . همه اش فكر مي كردم چه گونه از اين مكافات خونه جيم بشم . مي دونستم بعد از پايان دوره آموزشي ، ما رو يك سره به خط مقدم جبهه مي فرستند . شما كه من رو مي شناسي ..!! عمرآ اگه يه روز هم منطقه برم . اين بود كه به فكر راهي توپ مي گشتم ....

بالاخره راه اش رو يافتم . يه روز كه شهر رفته بودم ، مقداري " سير " خريدم . آن ها رو پنهاني و به دور از چشم بچه ها حسابي كوبيدم . سپس آن ها رو روي پايم ماليده با يك پلاستيك محكم بستم .. گرماي اهواز از يك طرف ، اثر مخرب سير از يك طرف با اثر مضر پلاستيك در هم آميخت و قلفتي پوست و گوشت پايم رو مثل خوره داغون كرد ..

اولين كاري كه بعد از باز كردن پانسمان پايم كردم ، به فرمانده دسته خبر دادم و گفتم فكر مي كنم كه من شيميايي گشته ام ! افسر مربوطه با ديدن زخم ها گفت : آخه چه جوري شيميايي شدي ؟ ما كه هنوز منطقه نرفته ايم ؟! فكر اين جايش رو هم كرده بودم . براي همين بدون معطلي گفتم : راستش جناب سروان وقتي فوتبال بازي مي كردم ، ته پادگان يه شلوار پيدا كردم ،اون رو به پام كردم ... بعد از جند روز ديدم پايم مي خاره .. يواش يواش اين جوري شد .....!!

خلاصه من رو سريع به درمانگاه پادگان فرستادند . دكتر با ديدن شدت زخم ها ، گفت بايد فوري به تهران اعزام بشه !! براي همين اومدم تهرون و بايد برم مركز تشخيص انواع آسيب هاي شيميايي كه مي گن تو خيابون بهبوديه !! فردا قبل از رفتن ، دوباره امشب سير مي زنم !! گفتم پسر اين چه كاريه كه با خودت در آوردي ؟! مگر درد نداره ؟ گفت براي گرفتن معافي ، حتي حاضرم پاهايم رو هم قطع نمايم !!

چند وقتي مي شد كه ديگه او رو نديده بودم . بعد از مدت ها طولاني ، يه روز او را اتفاقي ديدم . پرسيدم كارت به كجا كشيد ؟ گفت كدوم كار ؟ گفتم جريان شيميايي شدنت ؟ گفت اي بابا كجاي كاري عمو ..!! الان تو يه پروژه ديگه كاري هستم !! اون تموم شد !! گفتم يعني چي كه تمام شد ؟ گفت : من هم كارت مجروح جنگي گرفتم ، هم از سربازي معاف شدم . و هم برايم حقوق و مزايا در نظر گرفته اند .....

چندين سال از اين ماجرا مي گذرد ... چند روز پيش كه از اون محل عبور مي كردم ، سراغ " ممد ملايري " رو گرفتم . گفتند : سال هاي سال است كه معتاد گشته است . تا همين چند وقت پيش كارتون خواب بود ... ولي خيلي وقته كه ازش خبري نداريم . پدر و مائرش هم از دست مزاحمت هاي او دق مرگ شده اند ....

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي oldpilot.ir