در زمانی که امام رضا(ع) در خراسان بود روزی مأمون در حال قدم زدن با آن حضرت بود که گفت:" ای ابوالحسن درباره مطلبی فکر می‏کردم و به حقیقت مطلب پی‏بردم در نسبت خودمان و نسبت شما فکر می‏کردم دیدم فضیلت ما و شما یکی است!( زیرا نسبت هر دو به رسول اللّه می‏رسد) و دیدم اختلاف پیروان ما و شما از روی تعصّب و هوای نفس است، امام رضا(ع) فرمود: این کلام جوابی دارد که اگر مایل باشی بیان می‏کنم و گرنه نمی‏گویم. مأمون گفت: هدف من این است که بدانم نظر شما در این باره چیست؟ امام رضا(ع) فرمود:

«انشدک اللّه یا امیرالمؤمنین! لوان اللّه تعالی بعث نبیّه محمداً صلی اللّه علیه و آله و سلّم فخرج علینا من وراء اکمة من هذه الآکام فخطب الیک ابنتک اکنت زوجّه ایاها؛ ای امیرالمؤمنین (به احتمال قوی این تعبیر راوی است اطرافیان شاهان معمولاً در تعابیر اصطلاح خود را می‏گویند مثلاً اگر یک مورخ طاغوتی بخواهد دیدار شخصی را با شاه روایت کند می‏گوید او گفت اعلی حضرت!! در حالی که او تعبیر معمولی داشته است. احتمال هم هست که امام(ع) این جمله را تقیه فرموده باشند زیرا «امیرالمؤمنین فقط لقب مولی علی(ع) است» تو را به خدا قسم می‏دهم اگر پیامبر خدا از پشت این تپه‏ها بیرون آید و از دختر تو خواستگاری کند آیا جواب مثبت می‏دهی؟
مأمون گفت: «سبحان اللّه! آیا کسی به خود اجازه می‏دهد که به رسول خدا(ص) جواب ردّ بدهد (و خود را از این افتخار محروم کند)

 آنگاه امام رضا(ع) فرمود: «افتراه کان یحل له ان یخطب ابنتی الیّ» آیا فکر می‏کنی بر آن حضرت جایز است که از دختر من خواستگاری کند؟! مأمون ساکت شد سرش را به زیر انداخت و سپس گفت: به خدا سوگند شما بیش از دیگران به پیامبر خدا(ص) انتساب دارید.